در زمانهاي بسيار دور،در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت.او تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند.روز موعود فرا رسيدو شاهزاده به دختران گفت:به هر يك از شما دانه اي ميدهم؛كسي كه بتواند در مدت 6ماه زيباترين گل رابراي من بياورد
ملكه آينده چين ميشود.در ميان دعوت شدگان دختر فقيري هم بود.او هم دانه اي گرفت و در گلدانی كاشت.سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد.دختر با باغبانان بسياري صحبت كردو راه گلكاري را آموخت؛اما بي نتيجه بود . گلي نروييد.دخترك با گلدان خاليش منتظر ماند و دختران هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شكلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند.شاهزاده هر كدام از گلدانها رابررسي كرد و در پايان اعلام كرد دختر بي بضاعت همسر آينده او خواهد بود.همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را
انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.شاهزاده توضيح داد:اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور ميكند و آن گل صداقت است؛زيرا همه دانه هايي كه من به شما داده بودم سنگريزه بود و امكان نداشت گلي از آنها سبز شود....!!

 


 


 

نوشته شده توسط تي ان تي در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 6:40 موضوع | لینک ثابت