میگم من چرا چند روزی بود به دنبال کسب حلالیت از این و اون بودم.میخواستم دل همه رو یه جوری به دست بیارم.نگو دلیل داشته.......


وای دوشب پیش نزدیک بود برم پیش خدا.البته این که بری پیش خدا بد نیست ها!!خوب ولی من هنوز جوونم آرزو دارم...!!

من رفتم توی اون اتاقی که کسی نبود تا یه کم درس بخونم.رفتم بدون هیچ توجهی بخاری رو روشن کردم.تا ساعت۱۰:۳۰-۱۱ که داشتم با دوستم اس ام اس بازی میکردم.از اون به بعد هم مثلا داشتم درس میخوندم .........تا اینکه با صدای مادرم بیدار شدم که منو صدا میزد برم اتاق خودم.جواب مادرمو دادم بعد از یه کم بلند شدم که برم اتاق خودم.ساعتو نگاه کردم دیدم دوازده و نیمه.وای نمیدونی چه قدر چشام میسوخت.!!رفتم که بخاری رو خاموش کنم دیدم ای وای بخاری لوله نداره؟؟!یعنی بخاری رو بدون لوله روشن کرده بودم.....!! بعد سریع از اون اتاق اومدم بیرون و رفتم اتاق خودم....!!

نمیدونم خودم هم انگار خبر دار شده بودم که قراره اون شب اتفاقی بیفته !!نمیدونم چرا من که هیچ وقت به مرگ فکر نمیکردم اون شب به تنها چیزی که فکر میکردم مرگ بود....!!!؟؟؟

پ ن:منظورم از آرزو اصلا اون چیزی که فکر کردی نیست.منظورم دانشگاهه!!

 


 

نوشته شده توسط تي ان تي در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت